Recent Posts
popular Posts
Most Visited Posts
Most Commeted Posts
Tag Cloud
Archive
Links
Daily Links
Cherry's world
شبت صبح میشود

- به یاد میآورم قاصدکی را که شبگاه به خود میپیچید و با صدای لرزان میخواند "شبت صبح میشود" اما ذرهای باور نداشت بتواند زخمش را به تنهایی مداوا کند. ساعتها به اطراف نگاه میکرد، می اندیشید و میاندیشید، به اعماق اقیانوس تاریک ذهنش فرو رفت، درهمین حین چشمانش را بست و مانند پارچهای سیاه با اطراف تاریکش یکی شد تا مدتی همه چیز را از یاد ببرد. صبح روز بعد نور تابید و تاریکی رو از بین برد، قاصدک زخمش را در اوج افکار بسته بود، او جمله شبت صبح میشود را زندگی کرد.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.